اگر او باشد.....

باد می وزید.باران می بارید.آفتاب مدتی بود تابیدن را تاب نیاورده بود.آسمان تاریک بود.دخترک آرام در گوشه ای نشسته بود.منتظر صدایی بود.منتظر نجوایی بود.مدتها کسی از او برایش خبری نیاورده بود.دخترک روزهای باد و باران را به خاطر می آورد.همیشه آرام حرف می زد.اطمینان داشت بهار است و تا پاییز شود ......اگر او نیاید......فکرش هم آزارش می داد.باران بند آمد.اما باد می وزید.منتظر بود.منتظر صدایی....هرلحظه به در می نگریستکه شایدصدایی....باد عذابش می داد.گویا باد می دانست.آری. چشمانش خسته بود.گاهی پلک های دخترک بر روی هم می آمدو در خوابی کوتاه روزهای با او بودن برایش رویاهایش را تفسیر میکرد.روزهای خوشی را به یاد می آورد.روزهای بیماریش را به یاد می آورد....ناگهان صدایی شنیده شد.صدای در بود.از خواب پرید.اگر او باشد.....به سرعت به سمت در رفت.اگر او باشد......تمام روزهایی که به انتظارش نشسته بود .....اگر او باشد.اشک در چشمانش نشسته بود.نمی خواست جاری شود.اگر چشمانش را بارانی می دید شاید....اگر او باشد....                نمی خواست در را باز کند.ناگهان با خود گفت اگر او نباشد......در را با تردید باز کرد.اما.....دخترک مردی را دید با لباس تیره.او نبود.اما خبری داشت از او....اگر او نباشد.....اما او نبود.آرام نشست.به آسمان نگریست.آسمان سربی رنگ بود.و دخترک تنهاتر از همیشه...در قفس سرد اتاقش دلتنگ دیدار او.وبا خود شعری را که عاشقانه دوست می داشت می خواند:     آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ /می پرد مرغ نگاهم تادور/وای باران باران.... 

حظورش را احساس می کرد.گویا آمده بود به پیشواز رویاهایش....دستانش را گرفت.آسمان آبی شد.باران می آمد....